الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
61
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
مىترسيدند . ابن عباس مىگويد : براى عبد المطّلب در سايهء كعبه فرشى پهن مىكردند ، و به احترام او ، غير او هيچكس روى آن فرش نمىنشست ، پسرانش در اطرافش مىنشستند تا عبد المطّلب از آنجا برود . رسولخدا ( ص ) كه در آن هنگام كودك بود ، مىآمد و بر روى آن فرش مىنشست ، عموهايش از اين كار او مىرنجيدند و او را مىگرفتند كه در قسمت آخر مجلس بنشانند ، عبد المطّلب به آنها مىگفت : « پسرم را رها كنيد ، سوگند به خدا اين پسر داراى مقام عظيم است ، گوئى مىنگرم كه او به زودى سيّد و سرور شما خواهد شد » . سپس او را در آغوش مىگرفت و كنار خود مىنشاند ، و دست به پشتش مىكشيد و او را مىبوسيد ، و مىگفت : « هرگز هيچ بوسهاى را پاكتر و خوشبوتر از اين نديدهام ، و هيچ اندامى را لطيفتر و خوشبوتر از اندام محمد ( ص ) نيافتهام » . * * * عبد المطّلب به ابو طالب كه از ناحيهء مادر نيز برادر عبد اللّه پدر پيامبر ( ص ) بود ، توجّه كرده و مىگفت : « اى ابو طالب ! اين پسر داراى مقام عظيم است ، از او نگهبانى كن ، به او تمسّك كن ، چرا كه او يك انسان يگانه و بىنظير است ، همچون مادر از او پرستارى نما تا گزندى به او نرسد » . سپس عبد المطّلب ، او را به دوش گرفته و هفت بار به دور كعبه طواف مىداد ، عبد المطّلب مىدانست كه محمد ( ص ) لات و عزّى ( دو بت ) را دشمن دارد ، او را نزد آنها نمىبرد . هنگامى كه شش سال آنحضرت به پايان رسيد ، مادرش آمنه ( س ) در سرزمين « ابواء » از دنيا رفت ، آن هنگام كه پس از ديدار از دائىهاى خود ، بنى النّجار ، از مدينه به سوى مكّه باز مىگشت . محمد ( ص ) تنها ماند ، يتيمى بود كه نه پدر داشت و نه مادر ، عبد المطّلب بيش